نقد فیلم لانتوری
ایده خوب و استراتژی غلط
ماجرای اسیدپاشی و بستر ملودرام ،شاخکهای یک خوره سینما را حساس می کند،اما استراتژی غلط برای یک ایده جذاب برابر است با ...لانتوری...
اگر نقد فیلم را پاسخی به پرسش "چگونه گفتن؟" و تفسیر را پاسخی به "چه گفتن ؟" بدانیم در اینجا سوال نخست موضوع مناقشه است، اگر بخواهیم تعریف مشخصی از روایت در سینما ارائه دهیم،روایت، استراتژی فیلمساز برای تبدیل پیرنگ به داستان است،پیرنگ روابط علت و معلولی ارائه شده در فیلم است و داستان هر آنچه از آن توسط مخاطب برداشت می شود، در واقع روشی ست که مولف برای تعریف داستان مادر در پیش میگیرد،و در واقع استراتژی او برای تعریف قصه اش است،در فیلم لانتوری فرم روایی مورد استفاده فرمی مستند گونه است که حتی در مستندهای مدرن منسوخ شده است،هر چند هنوز هم مستندهای تلوزیونی مهمی در مدیوم تلوزیون با این مدل ساخته می شود ، مشکل انتخاب این فرم نیست بلکه کارکرد آن در یک اثر سینمایی دراماتیک است که در ادامه مورد تحلیل قرار خواهد گرفت . عده ای قصه مورد نظر را رو به دوربین تعریف می کنند و احتمالا نقطه نظر خود را مطرح می کنند،در بین این گفته ها راشهای مورد نظر فیلمساز پخش می شود که احتمالا ارتباطی به گفته های این اشخاص دارد،حال می تواند در تایید آنها باشد یا نقض آن.
درمیشیان قصه اش را اینگونه واگویه می کند،اما ترکیب این مونولوگهای شبه مستند در ترکیب با تصاویر دراماتیک تاثیر مستند گونه آنها را ندارد. در مستند ها شخصیتهای روبروی دوربین شخصیتهای واقعی هستند و مخاطب هیچگونه پیش زمینه ذهنی از آنها ندارد ، به همین دلیل به آنها چشم و گوش می سپارد و در انتظار قصه های آنها می ماند،به نوعی این ناشناخته بودن ایجاد تعلیقی روانشناختی می کند از جنس ندانستن و جستجو برای فهم حقیقت است،حال اگر جای این شخصیتهای ناشناخته را بازیگر های شناخته شده بگیرد، چه اتفاقی می افتد؟ سندیت آن زیر سوال می رود و یک فاصله ایجاد میکند که نه تنها آن تعلیق رسیدن به حقیقت را از بین می برد ،بلکه در باور کردن درام و شخصیت ها هم خلل ایجاد می کند و همزاد پنداری که یکی از اصول اصلی ملودرام است را، خدشه دار می کند،به نوعی فیلمساز این انتظار را دارد که هم یک اثر دراماتیک خلق کند با گرفتن همان بازخورد های عاطفی و حسی ، و هم هیجان و جستجو گری و پاسخهای حسی و عاطفی یک اثر مستند ، که به عقیده نگارنده نه این می شود و نه آن.
مخاطب هر چه تلاش می کند با قصه و شخصیتها ارتباط برقرار کند ،با ورود این نماهای شبه مستند ،ارتباطش قطع می شود،اینجاست که به مورد بعد می رسیم نزدیک شدن به شخصیت ها و همراه آنها در بزنگاه های بحرانی دراماتیک قرار گرفتن،مثلا باور کردن اینکه پاشا عاشق شده و و با پس زده شدن توسط مریم به چنان جنونی می رسد که به صورت او اسید می پاشد،آیا پاشا چنین جانوری هست؟و آیا چنین عشقی شکل می گیرد که منتهی به جنون نهایی فیلم شود؟خیر،در یک فیلم مستند ما می توانیم به چنین گفته های ژورنالیستی اعتماد کنیم،گفته های اطرافیان شخصیت که رو به دوربین ماجرا را برای ما تعریف می کنند،اما در فیلم سینمایی باید این عشق و این جنون ساخته شود.....
ضمن اینکه سکانس پایانی فیلم سکانس تاثیر گذاری است ،اما این تاثیر یک تاثیر صرف سینمایی نیست و فیلمساز کمی از عواطف انسانی خارج از متن برای تاثیر گذاری وام می گیرد....

حال که فرم مستند گونه برای روایت در نظر گرفته شده است ، باید ویژگی های سبکی و فرمی هم در کنار این انتخاب قرار گیرند،حرکت دوربین، میزانسن و مهمتر از همه بازی ها،در چنین فضایی انتظار می رود بازی ها از حالت کلاسیک و استیلیزه خارج شود و به زندگی واقعی نزدیک شود،اما بازی در خیلی از مواقع اینگونه نیست و مثال زدنی ترین آنها بازی باران کوثری است که گویا نتوانسته در برابر وسوسه غلیان احساسات و واکنشهای دراماتیک آنچنانی مقاومت کند و از فرم خارج می شود ،مثل یک نوازنده که در یک ارکستر ،نتهای خارج از گام بنوازد،هر چند فیلمساز هم در میزانسن و چیدن صحنه دچار همین ناهمخوانی می شود،اینجاست که تکه هایی از فیلم فالش می شود و اعتبار کل ارکستر زیر سوال می رود.
حال سوال اینجاست که هدف فیلمساز از قراردادن شخصیت ها در جلوی دوربین و گرفتن نقطه نظر آنها از قصه اصلی چیست؟اینکه با بازسازی شبه واقعی به همان تاثیر واقعی برسد؟اینکه موضع بی طرف خود نسبت به چنین موضوع ملتهبی نشان دهد؟اما تاثیری که این نوع پرداخت در نگارنده می گذارد تمسخر دیدگاه این شخصیت ها است که نماینده همه اقشار جامعه می توانند باشند، در واقع فیلمساز در اینجا دچار یک نقض غرض و تناقض محرز شده است،از یک طرف ادعای بی طرفی و مورد قضاوت قرار ندادن شخصیت اصلی را دارد و از رهیافت آن ، اتفاقا همه شخصیت های دیگر را نه تنها قضاوت که چند پله بالاتر مورد تحقیر قرار می دهد،گویا تنها کسی که از این قضاوت جان سالم بدر برده، همان مقصر اصلی است.

چیزی که برای نگارنده ایجاد افسوس می کند ایده جذاب فیلم است که اگر در یک قصه بدون خودنمایی های فرمی و روایی قرار می گرفت حتما تاثیرگذارتر می بود و جسارت طرح چنین قصه هایی را به نتیجه بهتری می رساند،اما حقیقتا لانتوری نه در فرم و نه در معنا هیچ حرکت جسورانه ای اانجام نمی دهد و جسارت را تنها در انتخاب ایده و موضوع می توان جست، ایده و موضوعی که با یک استراتژی اشتباه ،تلف شده است.
برچسبها: نقد فیلم لانتوری, تحلیل و بررسی لانتوری, لانتوری و رضا درمیشیان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 12:58 توسط آرمان حمیدی |
پایگاه فیلمنامه...
ما را در سایت پایگاه فیلمنامه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 152
تاريخ: يکشنبه
7 خرداد
1396 ساعت: 19:23